« در ايام جوانی، دختری رعنا و زيبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانهای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: رجبعلی! خدا میتواند تو را خيلی امتحان كند، بيا يك بار تو خدا را امتحان كن! و از اين حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر كن. سپس به خداوند عرضه داشتم: خدايا! من اين گناه را برای تو ترك میكنم، تو هم مرا برای خودت تربيت كن» واین گونه شد که جوانی به دام افتاده، ره صد ساله را یک شبه طی کرد و شد «شیخ رجبعلی خیاط»