تبليغاتX
صف شکن
دوکوهه شنبه سی ام آبان 1388 13:20

دوکوهه ... ماوای یاران مهدی (عج)

 

دوکوهه السلام ای خانه عشق    سلام ما به تو میخانه عشق

 

دوکوهه منزل و ماوای عشاق    دگر خالی شدی از جای عشاق

 

دوکوهه با صفا بودی و زیبا     چرا حالا شدی تنهای تنها؟

 

دوکوهه از چه چون ویرانه هستی   تو خالی از گل و پروانه هستی

 

نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |

لحظه اي مارو به خودمون وامگذار پنجشنبه هفتم آبان 1388 15:21
وقتي دلي با گناه سياه و تاريك ميشه پاك كردنش كار حضرت فيله.
وقتي چيني ميشكنه  بند زدن نميتونه اونو مثل اولش كنه.
 
روزاي خوبي داشتم قبلا
چه روزهای باحالی بود
 
نميدونم چي شد يهو از همه چيز غافل شدم
خودمو فراموش كردم
وقتي چشامو باز كردم ديدم دارم از دست ميرم
بازم خوبه زود فهميدم
ولي توي اين مدتي كه ازخدا دور شده بودم خيلي قلبم سياه شده
كاش زودتر بشم مثل قبل
نه مثل قبل حتي بهتر از قبل
 
دلم براي حال و هواي اون روزام تنگ شده
 
ای خدا جون به حق این شب عزیز که تمام ملائک آسمونی بالهای خودشون رو پای کف زائران آقا امام رضا قرار داده اند (به حق خوبان درگاهت) ما رو ببخش.
نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |

شیخ رجبعلی خیاط پنجشنبه نهم مهر 1388 15:26

« در ايام جوانی، دختری رعنا و زيبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: رجبعلی! خدا میتواند تو را خيلی امتحان كند، بيا يك بار تو خدا را امتحان كن! و از اين حرام آماده و لذت بخش به خاطر خدا صرف نظر كن. سپس به خداوند عرضه داشتم: خدايا! من اين گناه را برای تو ترك می‌كنم، تو هم مرا برای خودت تربيت كن»
واین گونه شد که جوانی به دام افتاده، ره صد ساله را یک شبه طی کرد و شد «شیخ رجبعلی خیاط»

نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |

مرور یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 16:21

 

عده اي پرواز مي كنند و فرود مي آيند؛

عده اي را هم پرتاب مي كنند و سقوط مي كنند در برزخ قبر ...

 

 

نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |

ماه رمضون شنبه سی و یکم مرداد 1388 9:19
 

خدا رو شکر ماه رمضونی شدیم.

نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |

شهید پلارک چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 9:33
 

"بهشت زهرا، قطعه 26، ردیف 32، شماره 22، مزار شهید سید احمد پلارك"

.به قول یکی از روحانیون ،شهید پلارك هم مثل یكی از سربازان پیامبر در صدر اسلام، «غسیل الملائكه» بوده است.


غسیل الملائكه یعنی كسی كه ملائكه غسلش داده‌اند. در تاریخ اسلام آمده كه حنظله غسیل الملائكه كه از یاران جوان پیامبر بود، شب قبل از جنگ احد عروسی كرد و در حجله خوابید. فردا صبح كه لشكر اسلام به سمت احد حركت می‌كردند او هم عجله كرد و نرسید غسل كند. بعد رفت و شهید شد و ملائكه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند. بعد پیامبر بالای جنازه او آمد و از این واقعه خبر داد. حالا شهید پلارك یا همان شهید عطری خودمان هم این چنین است و برای همین است كه همیشه قبر او خوشبو و نمناك است.
شهید پلارک به گفته ی مادرش از 13 سالگی تا 23 سالگی که به شهادت رسید،
 نماز شبش ترک نشده بود...
شبهای بسیاری سر بر سجده ی عبادت با خدای خود نجوا میکرده و اشک می ریخته....
مادرش اینطور نقل کرده که پسرش در مدت عمرش سه کار را هرگز ترک نکرده:

(1) نماز شب
(2)غسل روز جمعه
(3)زیارت عاشورای هر صبح
(4)ذکر 100صلوات در هرروز و100 بار لعن بنی امیه


اشکهای شهید پلارک امروز رایحه معطری است که انسانها را تسلیم محض اراده و قدرت آفریدگارش می کند.....

نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |

ماه شعبان المعظم یکشنبه چهارم مرداد 1388 15:35

 مبارک باشد ایام شعبانیه بر تمام دوستان

نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |

 

تفکـر ساعه خير من عباده سبعين سنه
يک ساعت فکر کردن بهتر از هفتاد سال عبادت است
عارف عاشق ، فقيه بى بدل مرحوم ملا احمد نراقى در كتاب پرنور « طاقديس » داستانى را در محور نماز به مضمون زير به صورت نظم نقل كرده :
در كنار شهرى خاركنى زندگى مى كرد ، كه فقر و فاقه او را به شدت محاصره كرده بود .
روزها در بيابان گرم ، همراه با زحمت فراوان و بى دريغ خود مشغول خاركنى بود ، و پس از بدست آوردن مقدارى خار ، آن را با پشت خود به شهر مى آورد و به ثمن بخس به خريداران مى فروخت .
روزى در ضمن كار صداى دور شو كور شو شنيد ، جمعيتى را با آرايش فوق العاده در حركت ديد ، براى تماشا به كنارى ايستاد ، دختر زيباى امير شهر به شكار مى رفت و آن دستگاه و عظمت از آن او بود .
در گير و دار حركت دختر امير چشم جوان خاركن به جمال خيره كننده او افتاد ، و به قول معروف دل و دين يكجا در برابر زيبائى خيره كننده او سودا كرد .
مأموران شاه سر رسيدند ، به او نهيب زدند كه از سر راه كنارى برو ، اما جوان خاركن كه طاقتش را از دست داده بود به حرف آنان توجهى نكرد .
قافله عبور كرد و جوان ساعت ها در سنگر اندوه و حسرت مى سوخت . توان كار كردن نداشت . لنگ لنگان به طرف شهر حركت كرد .

به حال اضطراب افتاد ، دل خسته و افسرده شد ، راه بجائى نداشت ، ميل داشت بدون هيچ شرطى ، وسيله ازدواج با دختر شاه برايش فراهم شود ، دانشورى آگاه او را ديد ، از احوال درونش باخبر شد ، تا مى توانست او را نصيحت كرد ، پند دانشور بى فايده بود ، نصيحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام مى كرد فقط رسيدن به وصال محبوب بود .
دانشور به او گفت بايد چه كرد ، تو كه از حسب و نسب ، جاه و مال ، شهوت و اعتبار و بخصوص جمال و زيبائى بهره اى ندارى ، اين خواسته تو از جمله
برنامه هائى است كه تحققش محال است ، اكنون كه راه به بن بست رسيده ، براى پيدا شدن فرج و چاره شدن دردت ، راهى جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمى بينم ، مقيم عبادت گاه شود ، شايد از اين طريق به كسب اعتبار و شهرت نائل شوى و فرجى در كارت حاصل شود .
خاركن فقير پند دانشور را بكار بست ، كوه و دشت و كار و كسب خويش را رها كرد و به مسجدى كه نزديك شهر بود ، و از صورت آن جز ويرانه اى باقى نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب انظار در آنجا پهن كرد .
كثرت عبادت و بخصوص نمازهاى پى در پى بتدريج او را در ميان مردم مشهور كرد ، آهسته آهسته ذكر خيرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن از او به ميان آمد .
آرى سخن از عبادت و پاكى و ركوع و سجود او در ميان مردم آن چنان شهرت گرفت كه آوازه مسئله به گوش شاه رسيد ، و شاه با كمال اشتياق قصد ديدار با او كرد ! !
شاه روزى از شكار بازمى گشت ، مسيرش به كلبه عابد افتاد ، براى ديدن او عزم خود را جزم كرد و بالاخره همراه با نديمان ، با كوكبه شاهى قدم در مسجد خرابه گذاشت .
پادشاه در ضمن زيارت خاركن فقير و ديدن وضع عبادتى او ، به ارادتش افزوده شد ، شاه تصور مى كرد به خدمت يكى از اولياء بزرگ الهى رسيده ، تنها كسى كه خبر داشت اين همه عبادت و آه و ناله قلابى و تو خالى است خود خاركن بود .
در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز كرد ، و كلام را به مسئله ازدواج كشيد ، سپس با يك دنيا اشتياق داستان دختر خود را مطرح كرد ، كه اى عابد شب زنده دار ، تو تمام سنت هاى اسلامى را رعايت كرده اى مگر يك سنت مهم و آن هم ازدواج است ، مى دانى كه رسول اسلام بر مسئله ازدواج چه تأكيد سختى داشت ، من از تو مى خواهم به اجراى اين سنت هم برخيزى و فراهم آوردن وسيله آنهم با من ، علاوه بر اين من ميل دارم كه تو را به دامادى خود بپذيرم ، زيرا در پرده خود دخترى دارم آراسته به كمالات و از لطف الهى از زيبائى خيره كننده اى هم برخوردار است ، من از تو مى خواهم به قبول پيشنهاد من تن در دهى ، تا من آن پرى روى را با تمام مخارج لازمه در اختيار تو قرار دهم ! !
جوان پس از شنيدن سخنان شاه در يك دنيا حيرت فرو رفت ، در جواب شاه سكوت كرد ، شاه به تصور اينكه حجب و حيا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چيزى نگفت ، از جوان خاركن خداحافظى كرد و به كاخ خود رفت .
ولى تمام شب را در اين فكر بود ، كه چگونه با اين مرد الهى وصلت كند ، و چگونه اين مرد راه را به ازدواج با دخترش حاضر نمايد ؟ !
صبح شد ، شاه يكى از دانشوران تيزبين و با بصيرت را خواست داستان عابد را با او در ميان گذاشت و گفت بخاطر خدا و براى اينكه از قدم او زندگى من غرق بركت شود نزد او رو و وى را به اين ازدواج و وصلت حاضر كن .
عالم آمد و پس از گفتگوى بسيار و اقامه دليل و برهان و خواندن آيه و خبر ، جوان را راضى به ازدواج كرد .
سپس نزد شاه آمد و قبولى عابد را به سلطان خبر داد ، سلطان از اين مسئله آن چنان خوشحال شد كه در پوست نمى گنجيد مأموران شاه به مسجد آمدند ، و با خواهش و تمنا لباس شاهى به او پوشاندند ، و او را در محاصره مأموران با كبكبه و دبدبه شاهى به قصر آوردند ، در آنجا غلامان و كنيزان دست به سينه براى استقبال او صف كشيده بودند و اميران و دبيران و سپاهيان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ايستاده بودند !
وقتى قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شكوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حيرت شد و ناگهان برق انديشه درون جان تاريكش را روشن كرد ، و به اين مسئله توجه نمود ، من همان جوان فقير و بدبختم ، من همان خاركن مسكين و دردمندم ، من همانم كه مردم عادى حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند ، من همان گداى دل سوخته ام كه از تهيه قرص نانى جوين و پارچه اى كهنه عاجز بودم ، من همان پريشان عاجز ، و بينواى مستمندم ! !
آرى ، جوان بر اساس آيات الهى بفكر فرو رفت ، انديشه در امور در درون انسان ايجاد قدرتى مى كند ، كه آدمى با آن قدرت مى تواند از صفحه خاك به عالم پاك پرواز كند .
انديشه در امور ، انسان را از ذلّت به عزّت ، از پستى به بلندى ، از مذلّت به رفعت ، از جهنّم به بهشت مى برد .
انديشه در امور ، عاليترين حال الهى است كه به انسان دست مى دهد ، و بهترين كمك براى انسان جهت رهائى از هلاكت و حركت به سوى سعادت است .
آرى فكر كرد ، كه من همان خاركنم كه بر اثر عبادت ميان تهى و طاعت ريائى به اين مقام رسيدم ، آه بر من ، حسرت و اندوه از من ، اگر به عبادت حقيقى و طاعت خالص اقدام مى كردم چه مى شدم ؟ ! !
در غوغاى پر از آرايش ظاهرى دربار ، چشم ديگر خاركن باز شد ، جمال دوست در آئينه دلش تجلى كرد ، با قدم اراده و عزم استوار ، پاى از دربار بيرون گذاشت و از كنار آغوش آن پرىوش كناره گرفت و براى آراستن وجودش به علم و عمل واقعى به سوى زيباى مطلق عالم بحركت آمد .
وقتى نماز ميان تهى ، و الفاظ بى معنا ، و نيت آميخته با شائبه ريا ، اينگونه براى حل مشكل مدد كند ، نماز واقعى ، و عبادات خالصانه ، و طاعت بى ريا چه خواهد كرد ؟
منبع : عرفان اسلامی جلد 5

نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |

اعتکاف یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 7:52
 

رجب، ماه صفادادن به دل وطراوت بخشيدن به جان است، ماه توسل ، خشوع ، ذكر، توبه، خودسازي وپرداختن به زنگارهاي دل وزدودن سياهي ها تلخي ها ازجان است. دعاي ماه رجب ، اعتكاف ماه رجب، نماز ماه رجب، همه وسيله اي است براي اين كه مابتوانيم دل وجان خودراصفاوطراوتي ببخشيم، سياهي ها، تاريكي ها وگرفتاريها رااز خوددور كنيم وخودمان راروشن سازيم . اين فرصت بزرگي است براي ما ؛ به خصوص براي كساني كه توفيق پيدامي كنند دراين ايام اعتكاف كنند.

حضرت آیت ا...خامنه ای

سلام ... نمي دونم در اين قسمت از کجا شروع کنم ...

خطابم با اونايي باشه که اعتکاف اومدن يا اونايي که نيومدن ...


 به هر حال مهماني ديگري از خدا تمام شد ... خوشا به حال اونهايي که رفتند و استفاده کردند .....

سه روز شستشوي دل

 شستشوي روح

دوري از گناه

و سه روز عشق بازی با خالق بی همتا.....

و در آخر اینکه                            ایام خوش آن بود که با یار سپری شد

نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |

آقای دکتر شنبه بیست و سوم خرداد 1388 16:54
 

 

تا سحر راهی نیست

نوشته شده توسط جامانده ای از قافله محسن الیاسی  | لینک ثابت |